تبليغاتX
عشق بی انتها

عشق بی انتها

...

 

تنهایش به اوج رسیده

ازم پرسید تا حالا عاشق شدی ؟!!!

...

خواست تا براش دعا کنم

سکوت همه جا رو فرا گرفت

بغض داشت گلوم رو پاره میکرد

خیلی سعی کردم جلوی خودم رو بگیرم ...

با دل شکسته به آسمون خیره شدم

براش خواستم :

خیلی زود اونیکه قسمتشه و کنارش موندنیه بیاد و تنهایش رو پر کنه.

+نوشته شده در جمعه نهم آذر 1386ساعت1:46توسط محسن | |